تبليغاتX
ابر،قطره،باران،...

ابر،قطره،باران،...

شاید ابر مادر است و قطره سازنده، لیک باران تو را به یادم می آورد...

 

 

 تو امشب آمده ای

 

دلک امشب شاد است

 

با حضور گرمت

 

دلکم آرام است

 

تو نگاهی فکنی

 

دلکم پر بزند

 

تو صدایم بکنی

 

دلکم خواهان است

 

دل کوچک مرا

 

تو و آن دستانت

 

به خرامی ببرید

 

که دلک مشتاق است

 

دل و چشمم امشب

 

همه عشق و همه تو

 

دلک امشب بی من

 

همه من امشب دل

 

همه را این همه را

 

تو به عرش خواهی برد

 

دلک نازک من

 

به تو،جان،می گیرد

 

تو ز آن جان مگیر

 

دلکم محتاج است

 

تو بدان از امشب

 

تو نباشی در دل

 

دلکم ویران است

 

گر تو پایی بنهی

 

دل امن ترین کاشانست

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت توسط باران |


- خب کی میاد حل کنه؟

 

همیشه این جمله آغاز درگیری بود.سعی می کردم وقتی داوطلب بشم که به حلم مطمئن باشم.در غیر این صورت... خب منم جونمو دوست داشتم.سرمو روی دفترم خم کردم و اتودم فشار دادم تا خودمو تازه در ابتدای حل کردن نشون بدم.سرمو از ترس بلند نمی کردم.عادت داشتم جلو بشینم و اون هم عادت کرده بود هر کی نیاد منو ببره.نوک اتود در نیومد.دوباره فشارش دادم و دوباره نشد.دستام لرزید.سنگینی نگاهش رو می فهمیدم سرمو آروم بلند کردم.نگاه مقتدر مستبدانه اش بیشتر هولم کرد و اتود رو چند بار پیاپی فشار دادم اما اتود گیر کرده بود.نگاهم با نگاه رو به خشمگین شدنش گیر افتاده بود.گویی سرم هم خشک شده بود. صدای ریز بچه ها در کلاس می پیچید.با تجربه ی جلسات قبل مطمئن بودن منو می بره.در یکی از فشارهام انگشتم از انتهای اتود در رفت و انگشتم تیر عمیقی کشید و تا مچ دستم پیش رفت.همین علتی شد تا سرمو دوباره خم کنم روی مسئله ی دفتر.نمی دونستم چرا این بار این قدر طولش می ده.خب مسئله سنگین بود.دلیل خودمم برای فرار از تخته همین بود.انگشتم سر شد.اتودو دست به دست کردم و با دست چپ تلاشو ادامه دادم.جو کلاس در ایهام مونده بود.اتود مبارزه ای شکست ناپذیرو آغاز کرده بود.در همون حال به تحلیل مسئله پرداختم.اما از عادت قدیمی تا نمی نوشتم مسئله پیش نمی رفت.به اون سختی هم که فکر می کردم نبود.سرمو بلند کردم تا از انتخابش خبردار بشم..نگاهش که روی همه می چرخید دوباره روم انداخت.دستم در جنگ با اتود ناخلف و نگاهم منتظر و مضطرب بود.نه او هم از درست شدن اتود ناامید شده بود.نفس عمیقی کشید و هم زمان با او گویا نفس مرا از درون کشیدند.سرشو کمی چرخوند و گفت:

 

- شما خانم!ردیف وسط کنار پنجره.بفرمایید...

 

وقتی تا آخرین کلمه مطمئن شدم آدرس جایگاه منو نداده.این بار من نفس عمیقی کشیدم و دستمو پیروزمندانه روی اتود فشار دادم و لحظه ای شکه موندم... نوک اتود بیرون اومد...

 

                            

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت توسط باران |


 

یاد یاران قدیمی خوش باد

یاد آن آب و گل و نان و نمک

یاد عطر میخک

یاد باغ یاسمن

یاد رود جیحون

از رودکی تا تهرون...

یاد خنده های سبز

یاد مویه های درد

یاد ایام گذشته خوش باد

یاد آن مرد ستبرم: بابا

یاد آن دلیره زن: مامان

همه با هم خوش باد

از همین لحظه به قبل

آه چه می گذرد خاطره اش

من و پیری و هزاران دردش

مانده از روز جوانی تنها

نفسم سخت است لیک

یاد دوران برفته خوش باد

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت توسط باران |


 

دست کوچیکشو گذاشت توی دستام.وقتی پوست نرم دستش به دستم خورد حالم یه جوری شد.چشمامو بستم.حس خوب و بدی بهم دست داد.حس کردم می خواد دستشو بیرون بکشه.چشمامو باز کردم و نگاهش کردم با اضطراب نگاهم می کرد.به خاطرش لبخند زدم و دستمو شل کردم.تا بره.اما وقتی دستم شل شد دستشو نکشید با تعجب نگاهش کردم دستم کاملا شل بود نگاهم می کرد آرام و بدون ترس . نگاهش کشش خاصی داشت داغمو تازه می کرد مگه چند وقتش بود؟ای وای یادم رفته بود. یعنی تا قبل از این یادم بود یه دفعه با دیدن این توی این لحظه یادم رفت.هنوز نگاهم می کرد.از نگاه خسته نمی شد.از وقتی مرده بود از همشون متنفر بودم این یکی اولینشون بود بعد از این همه مدت نظرمو به خودش متوجه کرد.آخه بعد از اون فکر می کردم همشون ازم متنفرن همهشون با نگاهشون می گفتن من بد بودم من مادری نکرده بودم.هنوز داشت نگاهم می کرد بغض مثله همیشه صورتمو جمع کرد.بعد از اون از گریه فرار نمی کردم.اما چهره ی مظلومش که داشت دوباره نگران می شد وادارم کرد آروم باشم.پلکی زدم یادم افتاد دستش توی دستم بود... تازه به خودم اومدم و نگاهی به دستم کردم... با دست کوچیکش انگشتمو گرفته بود و نگاهم می کرد.سرمو بلند کردم لبام رو هم لرزید چشمام جایی رو ندید فقط وقتی به خودم اومدم دیدم خودشو انداخته توی بغلمو تنگ چسبیده بهم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28ساعت توسط باران |


 

نوای ناله دارد این دل پر درد

 

خداوندا نجاتم ده از این بی رنگی ممتد

 

چه می گویند

 

چه بی پایه

 

چی بی رنگ و 

 

چه بی مایه

 

کلامی پر دروغ

 

با سایه ای نفرت

 

به گوش ساده لوحان بی غیرت

 

درین شب های بارانی

برین دم های تنهایی

لالایی خوان

تو ای امید پایانی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/18ساعت توسط باران |


 

من تو را خواهم کشید

با مداد خاطره

بر ورق های سیاه

با یه دنیا فاصله...

من تو را خواهم کشید

آن دو چشم پر غرور

آن دو دست پر فریب

آن حروف پر نهیب

من تو را خواهم کشید

در سیاهی دلت

رو به روی اشک خود

در کنار خنده ات

من تو را خواهم کشید

آن دمی که قلب من دست تو بود

بی ترحم می فشردی

خون و آهش می چکید

من تو را خواهم کشید

اشک ها خواهم بریخت

تا که بعد از مرگ من

این نقوش پر کلام

دست خطم بشوند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/11ساعت توسط باران |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

هر رفتی برگشتی دارد
هر خانه ای چراغی دارد
و هر سری فکری دارد
آمدم
نه برای دلی که بسته بودم
نه برای فکری که ناتمام مانده بود
و نه آن هیچ!!!
تنها برای خانه ای که چراغش خاموش شده بود
و سری که از نبود افکارش ماتم گرفته بود...
به دنبال دلیل میان گذشته نباشید!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

حرف های بارانی
بلاگفا
آپلود عکس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

86/05/22 - 86/05/31

86/05/05 - 86/05/21
86/05/08 - 86/05/14
86/04/22 - 86/04/31
86/04/05 - 86/04/21
86/04/08 - 86/04/14
86/04/01 - 86/04/07
86/03/22 - 86/03/31



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin