دست کوچیکشو گذاشت توی دستام.وقتی پوست نرم دستش به دستم خورد حالم یه جوری شد.چشمامو بستم.حس خوب و بدی بهم دست داد.حس کردم می خواد دستشو بیرون بکشه.چشمامو باز کردم و نگاهش کردم با اضطراب نگاهم می کرد.به خاطرش لبخند زدم و دستمو شل کردم.تا بره.اما وقتی دستم شل شد دستشو نکشید با تعجب نگاهش کردم دستم کاملا شل بود نگاهم می کرد آرام و بدون ترس . نگاهش کشش خاصی داشت داغمو تازه می کرد مگه چند وقتش بود؟ای وای یادم رفته بود. یعنی تا قبل از این یادم بود یه دفعه با دیدن این توی این لحظه یادم رفت.هنوز نگاهم می کرد.از نگاه خسته نمی شد.از وقتی مرده بود از همشون متنفر بودم این یکی اولینشون بود بعد از این همه مدت نظرمو به خودش متوجه کرد.آخه بعد از اون فکر می کردم همشون ازم متنفرن همهشون با نگاهشون می گفتن من بد بودم من مادری نکرده بودم.هنوز داشت نگاهم می کرد بغض مثله همیشه صورتمو جمع کرد.بعد از اون از گریه فرار نمی کردم.اما چهره ی مظلومش که داشت دوباره نگران می شد وادارم کرد آروم باشم.پلکی زدم یادم افتاد دستش توی دستم بود... تازه به خودم اومدم و نگاهی به دستم کردم... با دست کوچیکش انگشتمو گرفته بود و نگاهم می کرد.سرمو بلند کردم لبام رو هم لرزید چشمام جایی رو ندید فقط وقتی به خودم اومدم دیدم خودشو انداخته توی بغلمو تنگ چسبیده بهم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28ساعت توسط باران |
| ||||||