- خب کی میاد حل کنه؟ همیشه این جمله آغاز درگیری بود.سعی می کردم وقتی داوطلب بشم که به حلم مطمئن باشم.در غیر این صورت... خب منم جونمو دوست داشتم.سرمو روی دفترم خم کردم و اتودم فشار دادم تا خودمو تازه در ابتدای حل کردن نشون بدم.سرمو از ترس بلند نمی کردم.عادت داشتم جلو بشینم و اون هم عادت کرده بود هر کی نیاد منو ببره.نوک اتود در نیومد.دوباره فشارش دادم و دوباره نشد.دستام لرزید.سنگینی نگاهش رو می فهمیدم سرمو آروم بلند کردم.نگاه مقتدر مستبدانه اش بیشتر هولم کرد و اتود رو چند بار پیاپی فشار دادم اما اتود گیر کرده بود.نگاهم با نگاه رو به خشمگین شدنش گیر افتاده بود.گویی سرم هم خشک شده بود. صدای ریز بچه ها در کلاس می پیچید.با تجربه ی جلسات قبل مطمئن بودن منو می بره.در یکی از فشارهام انگشتم از انتهای اتود در رفت و انگشتم تیر عمیقی کشید و تا مچ دستم پیش رفت.همین علتی شد تا سرمو دوباره خم کنم روی مسئله ی دفتر.نمی دونستم چرا این بار این قدر طولش می ده.خب مسئله سنگین بود.دلیل خودمم برای فرار از تخته همین بود.انگشتم سر شد.اتودو دست به دست کردم و با دست چپ تلاشو ادامه دادم.جو کلاس در ایهام مونده بود.اتود مبارزه ای شکست ناپذیرو آغاز کرده بود.در همون حال به تحلیل مسئله پرداختم.اما از عادت قدیمی تا نمی نوشتم مسئله پیش نمی رفت.به اون سختی هم که فکر می کردم نبود.سرمو بلند کردم تا از انتخابش خبردار بشم..نگاهش که روی همه می چرخید دوباره روم انداخت.دستم در جنگ با اتود ناخلف و نگاهم منتظر و مضطرب بود.نه او هم از درست شدن اتود ناامید شده بود.نفس عمیقی کشید و هم زمان با او گویا نفس مرا از درون کشیدند.سرشو کمی چرخوند و گفت: - شما خانم!ردیف وسط کنار پنجره.بفرمایید... وقتی تا آخرین کلمه مطمئن شدم آدرس جایگاه منو نداده.این بار من نفس عمیقی کشیدم و دستمو پیروزمندانه روی اتود فشار دادم و لحظه ای شکه موندم... نوک اتود بیرون اومد... ![]()

![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت توسط باران |
| ||||||